حرفهای من یه جور گلایه از قریبیه
به دل میگم یه روز میاد اینم یه خود فریبیه
درباره ...
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش بامن
به من درد خود افشا کن مداوا کردنش با
|
لوگوي خود را در اينجا قرار دهيد.
|
لینک های روزانه
جستجو گر
آمار وبلاگ
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين :
نفر
طراح قالب
عطا رحیمی محمد یاوری امیر شادلو ( )
سلام به همه عزیزان و دوستای عزیزم
۲ سایت دیگر من هم به روز شد لطفا نظرات یادتون نره
سایت شهرستان دشت مغان گرمی
سایت تک ترانه
نوشته شده توسط
وحید رشیدی در
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت
17:26
( )

اوز وبلاگونوزا خوش گل میسینیز بنی اف ادرسیز 
نازنین
نازنین:ماه شب من نازنین: تاب و تب من نازنین:گریه رو بس کن میرسه جون به لب من
ندارم طاقت عشقو عشقهای قشنگو نازت نازنین دلم می مونه تا ابد مهرم رازت
نه نه نه نمیتونم نمیتونم که بمونم تو جام مستی و شادی منم که بی دل و جونم
چند ماهی اونجا که بودم به خاطرت به هر طرف دل اوردم فریب چشم سیاه و
فریب حرفاتو خوردم.
بهت گفتم که تو دنیای من پاتو نذاری که بیای میشه قلبا تو غرق بی قراری
حالا که امدی تاوان قلبم و گرفتم کشتم دلتو فکر نکنی واست میمردم.
عجب چشایی داری وای که چه نگاهی داری ولی تنهات گذاشتم تو اوج بی قراری
عجب حوصله داشتی با حیله ای که داشتی بازم گله داشتی ولی ای گل نازم
همین بود که با تو راهی
تو دوستی تو من نداشتی تو صداقت همون عهدی که بستیم خودت اونو شکستی
نه نه نه نمیتونم نمیتونم تو رودهن من بمونم تو جام مستی و شادی با تو من بی دل و جونم
چند ماهی اونجا که بودم به خاطرت به هر طرف دل اوردم فریب چشم سیاه و
فریب حرفاتو خوردم.
این موضوع رو اقا حامد یکی از عزیزان من به بهترین سبک اجرا کردن که از همین جا
از ایشون ممنونم اهنگ نازنین رو هم گذاشتن
user : frozenlove
pas : vahidr
و اینم یه اهنگ که خودم خوندم به نام خدا کنه حتما گوش کنید
user:frozenlove
pasword:vahidr
و اما آهنگ زيبا از چاوشي حتما گوش كنيد
نوشته شده توسط
وحید رشیدی در
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 ساعت
10:51
تنهائی ( )
به عشق پاکم قسم، برای یادت می سوزم
می دونم دوستم نداری، باز دارم واست می میرم اگه فقط برای چند لحظه، می تونستم باهاتون باشم می گفتم به چشمای نازن که میتونم خرابتون باشم کاش میشد یه بار دیگه، مثل قدیم می اومدی به خوابم اونقت می گفتم که به خاطرِ دیدنت توی خوابه که می خوابم به شوق دیدنت بود که بدو بدو پیشت می اومدم خوب می فهموندی بهم که، دنبال خیال خام اومدم

نوشته شده توسط
وحید رشیدی در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385 ساعت
14:46
( )
محل سگ نمیزارم
خوب تو کله ات فرو کن که دیگه دوست ندارم.
به تو یار ددری محل سگ نمی زارم.
کم آوردی آخرش توی رفاقت و مرام.
هنوزم چتری با باد اما هنوزم بی ریام
من با تو بد شدم بدتر نمی شم.
با حرفای قشنگ تو خر نمی شم.
با هر ترانم ضایعت می کنم همیشه
تو از حسودی می میری ، آخ که چی میشه؟

عرضم حضور نحس تو ، این روزا بازم عاشقم
بترکه چشم حسود ، خوش بود همه دقایقم.
خزون آرزوم بودی ، بودم تو نقش برگ تو
برای .....می خونم ، با آرزوی مرگ تو
هرکی با تو باشه روزش سیاهه
دست به دست کثیفت زدن گناهه
لولو برده اون مه مه رو بعد از اون انتظار
تو رو خدا اداي تنگا رو در نيار
جواب نامه ی عاشقونمو با یه سیلی تو دادی
به پرنده ی دلم جای هوا تو اسیری دادی
من ساده رو بگو که دل به کی باخته بودم؟
روی دریا خونه ای مقوایی ساخته بودم

نوشته شده توسط
وحید رشیدی در
شنبه سی و یکم تیر 1385 ساعت
13:6
( )
براي ديدن يک لحظه کوتاه آن چشمان زيبايت
نگاهم ميرود تا بيکران درياي چشمانت
که شايد لحظه اي آرام گيرد در ميان چشم زيبايت
ولي در پيچ و تاب موجهاي ساحل درياي چشمانت
نگاهم محو مي گردد درون چشم زيبايت
همين کافي است تا شايد يکي باشند
چشمانم وچشمانت
به دنبال صداقت مي گردم..
صداقتي به وسعت آبي دريا ها
به دنبال صداقت ژرفاي چشم يک عروسک
ويا يک مرد محتضر
و به دنبال صداقتي که تا بحال نديده ام...
هنوز من در حسرت فهميدن ريشه ام .
...
نوشته شده توسط
وحید رشیدی در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 ساعت
18:42
( )

ای کاش
ای کاش:
سروحیاطمان قامت خم می کردتاهرگز منشاغم قرارنمیگرفت
ای کاش:
واژه حقیقت انقدر با لبها اشنا بودکه برای ادای ان نیازی به شهامت نبود
ای کاش:
پروانه گریه های شمع را باور میکرد وبا بالهای رنگیش اشک اوراپاک مینمود
ای کاش:
شب تاریک قدر ستاره را می دانست تا هرگزبضچه اسمان خالی از ستاره نمی شد
ای کاش:
دل اسمان حرف کویری را میفهمیدوصوتی هرچند کوتاه به حال لو میگریست
ای کاش:
فریادها انقدر سکوت را باور می کردند که نخواهند بر حریم دلنشین تجاوزکنند
ای کاش:
کین وعاطفه مهربانتراز این با هم رفتار می کردند و هرگز دل همدیگرو نمی شکستند
نوشته شده توسط
وحید رشیدی در
سه شنبه ششم دی 1384 ساعت
14:53
( )

ناگهان بر اثر یورش گناهی دستخوش نا ملایمات میگردد وقدم
در درون دنیای عشق و وفا می نهد.
خودخواهیها وامیال سرکش وحیوانی عروسکهای انسان نما
بنای رویاهای بی پایان وارزوهای طلائیش را در هم میریزد
ونابودمیسازد وساحل ارام زندگیش در معرض طوفانهای سهمگین
دردورنج دریای متلاطم دنیای خودپرستان وعشاق بیقرار پول
وثروت قرار میگیرد.
پاکی وشرافت از دیار کوچک قلبشان میگریزد وناخود
اگاه بوسه بر لبان هوس انگیز گناه میشود وبرای بازگشت
پاکی از دست رفته از ثروت واسایش چشم میپوشد واز
خوشیها زودگذر این دنیا فانی میگذرد.
حقیقت تلخی جوان غم انگیز را بسوی منجاب فساد وبدنامی
سوق میدهد ومرگ را بر زندگی ترجیح میدهد ولی الهه عشق
بیاریش میشتابد.
پرستوی کوچک وزیبایش با اسمانهابمیان فرشتگان پرواز
میکند تا از زشتیهاوناکامیهای این دنیا خاکی دورباشدزیرا
قلب کوچکش نمیتواند در مقابل ناسازگاریهای زندگی سر تسلیم
فرود آورد.
از پرستوی سفیدش دو گل برای اوبیادگار ماند که یکی در اندک
مدتی پژمرده گردیدودیگری در هنگام شکفته شدن شبنمهای غم
تنهایی را بر گلبرگهای کوچکش حس نمود.
جوان رنجیده وافسرده حال زمانی میگوید مگر گناه من چیست که دنیا
طردم کرده است؟ زندگی رنجم میدهد وامیدهایم در گرداب ناامیدی نابود
شده اند ودر اغوش غم ودرد اسیرم از این زندگی متنفرم ومیخواهم بمیرم
زمانی بعد در بستر بیماری زیر لب اهسته میگوید زندگی را دوست دارم
ونمیخواهم بگویم
نوشته شده توسط
وحید رشیدی در
چهارشنبه هجدهم آبان 1384 ساعت
10:55
( )

دیشب:
بادی سهمگین.تک برگ باقیمانده درختان را کند و چه بی رحمانه مرتکب این عمل شد
دیشب:
ماه صورت پنهان خود را برایم نمایان ساخت.وچقدر هراس انگیزبود این نیمه پنهان شد
دیشب:
با یک وزش دفتر هزاربرگ دلم چه راحت پاره گشت وچه راحت سطر به سطر آرزویم زنگ غربت گرفت
دیشب:
باز زندگی اشک را بر آتش درونم فرو ریخت وآن را وسیله ای برای خالی کردن کاسه بغضم نمود
دیشب:
دوباره قلم به شکوه برداشتم و پلکهایم راشستم که دیگر نخواهد ناپاکیهارا ببیند
دیشب:
زمین دوباره در مقابل خورشید زندگیم قرار گرفت.واین بار کسوف چه مضرراتی که بر من واردکرد
دیشب:
قایق کوچک ارزوهایم را دریاچه بی رحمانه در خودکشید.وکاغذمچاله شده ای را بسویم پرتاب کرد
دیشب:
موج چه وحشیانه سیلی برگونه امیدم نواخت وکبودی این سیلی تا دلم نفوذکرد
دیشب:
کدامین دست زنجیر ارزوهایم را گست وشبنم را دوباره تارو نمناک کرد
دیشب:
که بودانکه ناخودای کشتیم راربود و مرا درمیان امواج خوروشان با کشتی شکسته وانهاد
دیشب:
گلهای قالی چگونه مرا به تمسخر گرفتند درحالی که ازاشوب درونم اگاه بودند
دیشب:
چه کسی بود آن بدنظری که ارامش ساحلم راچشم زد وطوفان روانه وجودم کرد
دیشب:
کدامین قلم فرسوده ورقه سفید امیدم را خط زد وسیاه وخط خطی کرد
هرگز هرگز:
نخواهم بخشید کسی را که مرا چشمان مرا دل من را بیازارد و امید ارزوهایم از من بگیرد
این نوشته خودم بوده
نوشته شده توسط
وحید رشیدی در
جمعه هجدهم شهریور 1384 ساعت
9:27
مطالب پیشین
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
